تبليغاتX
راه واره

 

گاهی ...

تو نفس می کشی و من نظاره گرم ، خدا .

و گاهی  

من نفس می کشم و تو نظاره گری ...

خوب می نگرد ... فقط دم و بازدم است و بس !

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 22:58  توسط مهتاب | 
 

خط خطی هایم را می خوانی ؟ ... گاهی هم برایت نقاشی می کشم ، طرح

می زنم ...

چقدر کوچکند ، نه ؟ ....

از لابه لای آن همه ابر کاغذهای کوچک دفتر من را می بینی ؟

 

می دانم ...

 

روزگاری نزدیک خودت آن ها را نوشتی و شاید من اکنون نظاره گر نوشته های تو

هستم !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 10:10  توسط مهتاب | 
 

 

      تولد دو سالگیت مبارک

 

            

 

 

 

نگاه کن راه واره ، توی مهمون هات خسوف هم نشسته ...

به تو هم تبریک میگم ...

خسوف .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 22:22  توسط مهتاب | 
 

زندگی می رقصد و در هر چرخش اش ، دنیای ما هم می چرخد .                     تمام دنیای ما دور سرمان می چرخد .... می شوند تصاویری درهم و برهم ....     طول می کشد تا ما دستان بخشنده و مهربان زندگی را در میان این تصاویر آشفته پیدا کنیم .                                                                                                  گاهی هم دیر می رسیم ، او دوباره می رقصد و ما می مانیم و این آشفتگی .     می دانم زندگی ، تو می خواهی تمامی تصاویرت را یکجا نشانمان دهی چون میدانی ما زمینیان چقدر وقت کم داریم ....

همه چیز در چرخش است .

مراقبمان باش !

نیندازی ما را ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 23:28  توسط مهتاب | 

 

ماه تو که می آیی به آسمان ، او را یاد خودش می اندازی

اسمش را یادش می آوری ، خودش را .....

میان آن همه سیاهی تو هنوز می درخشی

باشد

یادش می ماند

او هم تلاش می کند

بدرخشد

گاهی تا نزدیکی های تو می آید

می دانی ماه ؟

می خواهد بیاید جای تو ، خودش را در آسمان قسمت کند

تا وقتی نیستی جایت پر باشد .

ستاره هایت دوستانش شده اند ، راه را یادش می دهند ، نگران نباش

این جا بالای زمین ، چه هوایی ست ماه !

وقتی از آن پایین نگاهت می کرد ، دلش برای تنهایی ات می سوخت

اما حالا ...

آن قدر هم تنها نیستی ، اصلا تنها نیستی

چقدر آدم ها از روی زمین با تو حرف می زنند

همه را می شنیدی ؟!

یادش باشد برگشت زمین کمی مراقب دعواهایش با تو باشد !

چقدر از اینجا به آدم ها نزدیک است

خواب مهتابی او چه صفایی دارد . . .

 

خورشید آرام آرام رویای او را از آسمان پاک می کرد

صبح شده بود .

بیدار شد .

رخت خوابش بوی تو را می دهد

دیشب به جای او ، اینجا خوابیده بودی ؟

می تواند خوابی را که دیده ای حدس بزند !

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 17:2  توسط مهتاب | 

 

باد پرده را از دستان من می دزدد

 

می دانم

 

می خواهد یادم بدهد

 

پرده ها را بشکن ....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:57  توسط مهتاب | 

 

تو بودی ، خود خواستی و من شدم ...

متولد شدم و هنوز بوی پتوی بیمارستان که مرا در آن پیچیدند می آید .

حضور پیدا کردم و قلمی نوشت : " مهتاب "

 

و امروز توی کتاب بزرگ دست نوشته هایت خدا ، گویا برایم یک کیک کشیدی و اینجا روی زمین تو شمع هایش را فوت می کنم .

 

صفحه ات ورق می خورد .... شمع ها آب شده است و من از سطر بعدی بی خبر .

 

زیر نقاشی ات بزرگ نوشتی : " تولدم مبارک "

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:2  توسط مهتاب | 
 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:39  توسط مهتاب |